اکسترمم-extremum

و این انعکاس تنهایی من است،همچنان که دنیا انعکاس تتهایی خداوند است..

068 من و روزگار امروزم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٩  کلمات کلیدی:

سلام

زمان به سرعت گذشت و رسید به امروز.. به علت حالات مختلفی که داشتم، یا به خاطر سرشلوغی ها نمیدونم،..اما مدت زیادی پست نگذاشتم ولی با همه این ها هنوز اینجا رو خیلی دوست دارم.

من و "میم" کلی با هم تو این مدت حرف زدیم و حالا معتقدیم که برای هم مناسبیم. معتقدیم نقاط مشترک زیادی با هم داریم و تصمیم گرفتیم توی این مسیر زندگی با هم باشیم. با همه اینها ترس از آینده با منه و دوستانم میگند که طبیعیه.

من تو این مدت سره کارم اذیت شدم و گاهی به گریه هم ختم شد و در نهایت یک نفرین بزرگ و از ته دل حواله ی یکی آقایی کردم و از خدا خواستم حق منو ازش بگیره!

دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و از خدا بابت این موضوع ممنونم و ازش میخوام که ما رو به هم ببخشه ..

خدایا شکرت

به یاد قدیم ترها .. امضا برای خدا از روی سپاسگزاری زیاد


 
067 حرکت(2) - یا حضرت لطیف، یاری ام کن
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳  کلمات کلیدی:

تو غم عجیبی به سر می برم. مدتیه هیچی خوب پیش نمیره.. کلی گریه و اعصاب خوردی.. کمردرد مامان.. شرایط کارم.. کارای خونه.. بی انصافیه!.. بی انصافیه که تلاشم و حرفام ، دیده و شنیده نشن.

پست قبلی حرکت بود. از عملکردم راضیه راضی نیستم. بخشی از زمانم هم برای همون مسائل بالاتر گفته شده کشته شد.. اما باز ایستا نبود..

دلم هم خیلی گرفته. دلم یه آسودگی یه آرامش میخواد..

ازین طرف هم باید مراقب باشم اضطراب های "م" برنگرده..چه بیماریه دل آشوبی!..

این هارو همه گفتم، تا بعدش بگم : خدایا رحمتی! به حق این ماه که تموم شد و من نه تنها نتونستم ازون مناجاتا که به دلم میچسبه بکنم بلکه کلی گریه برام موند.. خدایا این ماه هنوز تموم نشده. به رحمتت ایمان دارم. خدایا دستمو بگیر و کمکم کن!

اومدم بگم این پست(حرکت2)، یعنی یه حرکت محکم تر یه تلاش بدون خستگی! یه تلاش بهتر برای اون چیز هایی که میخوام! یه تلاشی که هیچکس نمیتونه خرابش کنه..
(دیروز 930501 روزی بود که یکسال از کارکردنم تو شرکت میگذره..)

اینجا میخوام یه چیزی بگم. میخوام خفه شم. میخوام فقط خدا صدای شکوه هامو بشنوه.. این طوری بهترهچشمک


 
066 حرکت! از تو حرکت از خدا برکت! :)
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  کلمات کلیدی:

کلی چیز از سرم گذشته که اینجا گفته نشدند.. مثلا اتفاقایی که سره کارم افتاد یا حرفای عمدتا خیلی خوبی که بین منو "م" گفته شد..

در مجموع خیلی چیزا گذشت، که گذشت..

حالا باید بگم حرف تازه ای سره کار به میون اومده. اینکه رئیسمون با همه رفتارهای قبلی ای که ازش دیدم و ازش توقع نداشتم، حالا دیروز حرف تازه ای زد که جالب بود و نه کاملا خوشحال کننده.

اینکه قراره کاره بهتری انجام بدم. کاره حرفه ای تر و قوی تر. کاری که قراره من رو با "خ" همکار تر کنه و این اونجاشه که نمیخوام!

مامی میگه دعا کن که شر این مرد از سرت بگذره. دعا کن و نذر کن و خودت با خلوص از خدا بخواه..

مامی کمرش درد میکنه.. خیلی ناراحتم

یه برنامه ریختم که باید هر روز توش جلو برم. البته انشالله داره اما از ما حرکت و از خدا برکت!

اینه که اسم این پست رو گذاشتم حرکت :)


 
065 حضور در وبلاگ
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦  کلمات کلیدی:

سلام

همیشه اینجا بودن و اینجا نوشتن، تو زمان هایی بود که هیچ کس رو برای گفتن حرف هام نداشتم. حالا یا حرفای خودمونی یا حرفایی که گفتنش حوصله دیگران رو سر می برده..

اما چیزی که هست اینه که همیشه به قوی تر بودنم کمک کرده..

شاید اگه فک کنیم اینجا کتابچه ای قراره باشه که قراره زندگیم رو توش نقل کنم، اشتباهه! اما به هر حال حس و حالم در اینجا با حسی که در زندگی دارم، در هم تنیده شده.

من اینجا میام می نویسم و ..قوی می شم!


 
064 ثبت نام ارشد 93
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

ثبت نام ارشد صورت گرفت.

آخر هفته یعنی جمعه، آزمون سراسری هست. واقعا فقط و فقط ثبت نام کردم..!

برای آزاد میخوام بخونم..

یعنی میشه که بشه..؟ :-؟

چه انتخابی هم کردم، رشته ی درجه یک و دانشگاه درجه یک..


 
063 مرور پست ها - خدایا تو هستی..
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

خدا صدامو می­شنوه..

اینو از مرور خاطره هام میگم..از خوندن پست­های همینجام..

اینکه مریض بودم و از زندگی سیر..چقدر دعا کردم (خرج هم زیاد کردم، درد هم زیاد کشیدم..) اما حالا، اینقدر بهتر شدم..

دیگه اینقدر خوب شدم که قرص نمیخورم..

گاهی برمیگرده اما نمیشه گف مریضم..فقط یکم به خاطر سرکار رفتن لاغر شدم..

خدایا تو هستی..

میخوام بالاخره ارشد بخونم.. O_o

یه مدت بود باید صبر میکردم تا فضا آماده بشه.

پی نوشت: خدایا.. تو به زندگیم آوردیش(میم)، اگه گرفتیش..تنهام نگذار.. من از تنهایی میترسم..


 
062 قطره ی اشک - من - میم
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

از لحظه خداحافظی تا الآن! ،از اون لحظه آخر در کنار هم بودن ..

کلی لحظه گذشته اما من هنوز تو همون لحظه ام! ..

دیروز از چشمم اشکی چکید، در تمام آرامش، اما پره درد!..

چه راحت و با لبخندی از شیطنت گفت شاید به راه مشترک نرسیم ..

من چه بی بها عاشق میشم!!، چه بی بها می­بازم!..،  ..برای تو!

با آتشی که درونم بود،با بغضی که تو گلوم بود، گفتم: "من برای این رابطه خیلی زحمت کشیدم، دلم نمی­سوزه، ناراحت نمی­شم..  دلم برای خودم خواهد سوخت.."

دلم برای خودم سوخت، برای سرمایه ­ی دلم، برای احساسم..

گفتم: "هرموقع به این نتیجه رسیدی! بگو، شنیدنش برای من یک لحظه ست!.." و چشمکی با چشم پره اشک

و بعد از اون روز،، من افسوس لحظه­ هایی رو خواهم خورد که برای تو!، و به یاد تو!، سپری کردم..

من از اون روز می­ترسم!..

من از رفتن و نرسیدن می­ترسم!..

من از اعتماد! می­ترسم..(با اشک می­نویسم)

حالا تو یه سکوته پره حرفم..، حالا می­فهمم باید عمیق تر باشم..، باید کمتر بهش دل ببندم..

من از افسوس می­ترسم!

از التهاب لحظه­! ..

من از خسارت!، از من، و از تو می­ترسم..

دیگر به صدای قلب ایمان نخواهم داشت،

به معنی تقدیر! ..

به معنی عشق، به وجود عشق!.. آه چه کلمه مسخره ای..

به معنی احساس برای هم بودن..

من به اضطراب قبل دیدار خواهم خندید، به بروز عاطفه، به تمام دلهره ­های اول آشنایی ..، به تقدیر..

من به عشق خواهم خندید..

من سنگ خواهم شد، جامد!

من از این شک و ازین سنگی شدن می­ترسم ..

.

.

دلم برای مادرم خواهد ­سوخت که در همه­ ی سختی­ ها و بالا و پایین­ های زندگیم، غصمو می­خوره، کمکم می­کنه.. برام نذر می­کنه!..خدایا..


 
061 تاسوعا 92
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢  کلمات کلیدی:

امروز همش به دلتنگی گذشت.
قول دادیم به هم که تحمل کنیم.
یه تصمیماتی دارم برای خودم.

فعلا رو دیوار اتاقم نوشتمچشمک
اینجا هم میگم فقط یکم خسته ام.میگم..


 
← صفحه بعد